رسم دلباختگی

اطلاعات عمومی

 
یا ابوالفضل ما رادرپناه خود نگه دار
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸
 

 

به نام خدا

   

   عباس خود نیز تشنه بود، امّا وقتی نگاهش به بی‏تابی کودکان امام حسین(ع) و کاروان کربلا می‏افتاد و چهره‏ های زرد و لبهای خشکیدة آنان و

    مشکهای خالی را می‏دید و ناله ‏های «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گریان می‏شنید، تشنگی خود را از یاد می‏برد.

      امام از عباس خواست که حال که می‏خواهی بروی، پس آبی برای این کودکان تشنه فراهم کن: یا از دشمن بخواه یا از فرات بیاور؛ آنگاه این تو و این

      میدان و این نبرد با این فرومایگان پست.  

      اباالفضل به سوی سپاه کوفه رفت. آنان را موعظه کرد، از خشم خدا بیمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:

   «ای پسر سعد، اینک این حسین، پسر دختر پیامبر است. یاران و خاندانش را کشتید. خانواده و فرزندانش تشنه ‏اند. آبی به آنان بدهید که عطش،

    دلهایشان را کباب کرده است و...». 

   سخن عباس آنان را به تکاپو وا داشت. همهمه ‏ای میانشان افتاد. برخی دلشان به رحم آمد و اشک در چشمشان نشست، امّا از آن میان «شمر»

 


   فریاد زد: ای پسر علی، اگر روی زمین همه آب باشد وسس در اختیار ما، هرگز یک قطره از آن هم به شما نخواهیم داد، مگر آن که تن به بیعت با

    یزید بدهید. 

   عباس در برابر این همه فرومایگی و پستی و خبث، چه می‏توانست بگوید یا چه کند؟ نزد برادرش برگشت و طغیان و سرکشی آنان را به عرض امام

     رسانید. در همین حال بود که صدای کودکان را شنید: العطش... العطش! آب... آب.

   عباس دید که آنان در آستان هلاکتند، با این لبان خشکیده و چهره ‏های رنگ لاریده و چشمان بی فروغ. عباس زنده باشد و حال کودکان امام، این

    چنین؟... سوار بر اسب شد، مشکی به دوش انداخت و شمشیر برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله کرد که حلقة محاصره را از هم درید و

    خود را به‏ آب رساند. مشک را پر از آب کرد تا این مایة حیات و طراوت را به خیمه‏ های بی آب و افسرده و لبهای خشکیده برساند.

   سینه اش از عطش می‏سوخت. آب سرد و گوارای فرات هم پیش چشمانش موج زنان میگذشت. دست عباس رفت تا کفی از آب بردارد و بنوشد، امّا

    موج تند یک احساس انسانی، موجی از وفا در ضمیرش جوشید، به یاد وصیّت علی(ع) درشب شهادتش و به یاد لبهای تشنة امام حسین و کودکان

     عطشان افتاد. بنوشد یا ننوشد؟ این‏جا بود که صحنة آزمون وفا پیش آمده بود و جدالِ عقل و عشق:

 

 

عقل گفتش تشنه کامی، نوش کن

عشق گفتش بحر غیرت جوش کن

آب گفتش بر صفای من نگر

قلب گفتش در وفای من نگر

عافیت گفتش کف آبی بنوش

عاطفت گفتش که چشم از وی بپوش

تشنگی گفتش تو را سازم هلاک

رستگی گفتش که از مردن چه باک؟(72)

   جان عباس با جان حسین پیوند داشت، یک روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالی که لبهای حسین از

    تشنگی خشکیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست. به خود خطاب کرد:  

   «ای نفس، پس از حسین زنده نباشی! این حسین است که در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد می‏نوشی؟! به خدا سوگند، این هرگز رسم

    دینداری من نیست.»(73)

   و آب را بر فرات ریخت. به یاد عطش حسین، آب ننوشید تا خودش نیز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال کند و به این صورت، آموزگار

    راستین وفا باشد.

آب می‏خواست ببوسد لبت، امّا هیهات

این سبک مایه، کم از همّت و مقدار تو بود

   مشک را بر دوش افکند و راه خیمه ها را در پیش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره‏ ای جز نبرد با آنان نداشت. جنگی

    سخت میان سقای کربلا و آن فرومایگان در گرفت. عباس بن علی گوشه ‏ای از شجاعت خویش را نشان داد. هیچ کس به تنهایی جرأت رویارو شدن

    با او را نداشت، از این‏رو به صورت گروهی بر او می‏تاختند تا در محاصره‏ اش قرار دهند. او نمی‏خواست با آنان رسماً جنگ کند. هدفش آن بود که آب را

    سالم به خیمه ‏ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشیر می‏زد و راه میگشود و پیش می‏ آمد. رجز می‏خواند و آنان را از دور و بر خود

    می‏پراکند. امّا در این گیر و دار، تیغی که بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع کرد. با از دست دادن یک دست، بی آن که روحیهء مقاومتش را از

    دست بدهد به نبرد ادامه می‏داد و این گونه رجز می‏خواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع کردید، من تا ابد از دینِ خود حمایت می‏کنم و از امام

    راستینی که یقینی صادق دارد و فرزند پیامبر پاک و امین است»(74).

   دستان او در راه شرف و مردانگی قلم شد تا قلم تاریخ، این فضیلتها را برای او در ساحل رودِ همیشه جاری خوبی‏ها بنگارد. آن دستی که به حمایت از

    حق برافراشته شده و به یاری حسین بر خاسته بود و از آن دست، کرم و عطا و بزرگواری می‏تراوید و رفته بود تا برای خیمه‏ ها آب بیاورد، قطع شد،

    ولی راه او قطع نشد؛ ایمانش استوار بود و هدفش باقی. عباس سوگند خورده بود که همواره از«دین» و از«امام» پشتیبانی کند، بگذار دست هم

    فدای آن هدف شود. آن قدر که به رساندن آب به خیمه گاه و سیراب کردن تشنگان علاقه و همّت داشت، برای حفظ جان خویش اندیشه نمی‏کرد.

   اباالفضل، گاهی نعره می‏زد و خروش بر می‏ آورد تا در دل مهاجمان هراس افکند و گاهی رجز می‏خواند. خروشهای عباس در میدان نبرد، عصارة همة

    فریادهای درگلو بشکستة حق طلبان بود. عباس، درحالی که شمشیر را به دست چپ گرفته بود، به پیکار خویش ادامه داد.امّا یکی از نیروهای

     دشمن به نام حکیم بن طُفیل، که پشت درخت خرمایی کمین کرده بود، ضربتی بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از کار افتاد. امّا

    عباس نه از تکاپو افتاد و نه امیدش را از دست داد و این گونه رجز خواند:

   «ای نفس، از کافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پیامبر برگزیدة خدا. اینان با ستم خویش دست چپم را قطع کردند. خدایا اتش

 دوزخ را به آنان بچشان»(75).  

از آن پس، تیری هم به مشک خورد و آب مشک، همراه امید عباس بر خاک ریخت.

چشمم از اشک پر و مشک من از آب، تهی است

جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهی است

به روی اسب، قیامم به روی خاک، سجود

این نماز ره عشق است، از آداب، تهی است(76)

   تیری بر سینة عباس فرود آمد. یک نفر هم از این فرصت استفاده کرده، گرزی آهنین بر سر ‎آن حضرت فرود آورد و لحظه ‏ای بعد،عباس رشید از فراز

    اسب برزمین افتاد و در پی ضربات مهاجمان به شهادت رسید، درحالی که 34 سال از عمرش میگذشت.

    این گونه آن حیات نورانی به فرجام خونین شهادت انجامید وعباس، در کنار آب، پس از جهادی عظیم و نبردی حماسی جان باخت و پیکر خونین و فرق

    شکافته و دستان بریده ‏اش در ساحل فرات، سندی برای وفای او شدند.

   وقتی حسین بن علی(ع) خود را به بالین عباس رساند و علمدار خویش را غرق درخون و کشته یافت، فرمود: اکنون کمرم شکست و چاره و تدبیرم

    گسست.

   پیکر عباس در میدان جنگ ماند و امام به خیمه ‏ها بازگشت، با یک دنیا اندوه که از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را برای لحظة دیدار با

    خداوند آماده کند و با اهل‏بیت خویش، آخرین وداع را داشته باشد.

 

 

 

 

بالجمله ایشان را وداع کرد و به صبرو شکیبائی ایشان را وصیت نمود و فرمان داد تا چادر اسیری بر سر کنند و آماده لشکر مصیبت و بلا گردند، و فرمو د بدانید که خداوند شما را حفظ و حمایت کند و از شر دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خیر کند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نعم و کرم مزد و عوض کرامت فرماید، پس زبان به شکوه میگشائید و سخنی میگوئید که از مرتبت و منزلت شما بکاهد، این سخنان بفرمود و رو به میدان نمود. شاعر در این مقام گفته:

 

بر کودکان نمود به حسرت همی نگاه
آنرا گذاشت بر دل و از دل کشید آه
وز خیمه‌گاه گشت روان سوی حربگاه
فریاد واخاه شد و بانگ وا اباه
 

آمد به خیمگاه وداع حرم نمود
این را نشاند در بر و بر رخ فشاند اشگ
در اهلبیت شور قیامت بپا نمود
او سوی رزمگاه شد و در فقای او

 

 

 

 

پس عنان مرکب به سوی میدان بگردانید و بر صف لشکر مخالفان تاخت می‌زد و می‌انداخت و با لب تشنه و بدن خسته از کشته پشته می‌ساخت و مانند برگ خزان سرهای آن منافقان را بر زمین می‌ریخت و به ضرب شمشیر آبدار خون اشرار و فجار را با خاک معرکه می‌ریخت و می‌آمیخت، لشکر از هر طرف او را تیرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تیرها را بر رو و گلو و سینه مبارک خود می‌خرید و از کثرت خدنگ که بر چشمه‌های زره آن حضرت نشست سینه مبارکش چون خارپشت گشت.  در این وقت حضرت از بسیاری جراحت و کثرت تشنگی و بسیاری ضعف و خستگی توقف فرمود تا ساعتی استراحت کرده باشد که ناگاه ظالمی سنگی انداخت به جانب آن حضرت آن سنگ بر جبین مبارکش رسید و خون از جای او بر چشم و چهره خود را از خون پاک کند تا ناگاه تیری که پیکانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سینه مبارکش و به قولی بر دل پاکش رسید و از آن سوی سر بدر کرد و حضرت در آنحال گفت:

 

 

بِسْمِ اللهِ وَ باللهِ وَ علی مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ صَلّی الله عَلَیْهِ وَ الِهِ.

آنگاه رو به سوی آسمان کرد و گفت ای خداوند من ، تو می‌دانی که این جماعت می‌کشند مردی را که در روی زمین پسر پیغمبر جز او نیست. پس دست برد و آن تیر را از قفا بیرون کشید و از جای آن تیر مسموم مانند ناودان خون جاری گردید، حضرت دست به زیر آن جراحت می‌داشت چون از خون پر شد به جانب آسمان می‌افشاند و از آن خون شریف قطره‌ای برنمی‌گشت دیگرباره کف دست را از خون پر کرد و بر سر و روی و محاسن خود مالید و فرمود که با سر و روی خون آلود و به خون خویش خضاب کرده جدم رسول خدا (ص) را دیدار خواهم کرد و نام کشندگان خود را به او عرض خواهم داشت. مؤلف گوید: که صاحب معراج المحبه این مصیبت را نیکو به نظم آورده است، شایسته است که من آن را در اینجا ذکر کنم، فرموده:

 

آنگاه رو به سوی آسمان کرد و گفت ای خداوند من ، تو می‌دانی که این جماعت می‌کشند مردی را که در روی زمین پسر پیغمبر جز او نیست. پس دست برد و آن تیر را از قفا بیرون کشید و از جای آن تیر مسموم مانند ناودان خون جاری گردید، حضرت دست به زیر آن جراحت می‌داشت چون از خون پر شد به جانب آسمان می‌افشاند و از آن خون شریف قطره‌ای برنمی‌گشت دیگرباره کف دست را از خون پر کرد و بر سر و روی و محاسن خود مالید و فرمود که با سر و روی خون آلود و به خون خویش خضاب کرده جدم رسول خدا (ص) را دیدار خواهم کرد و نام کشندگان خود را به او عرض خواهم داشت. مؤلف گوید: که صاحب معراج المحبه این مصیبت را نیکو به نظم آورده است، شایسته است که من آن را در اینجا ذکر کنم، فرموده:

 

به مرکز باز شد سلطان ابرار
فلک سنگی فکند از دست دشمن
چه زد از کینه آن سنگ جفا را
که گلگون گشت روی عشق سرمد
دلی روشنتر از خورشید روشن
یکی الماس وش تیری ز لشگر
که از پشت و پناه اهل ایمان
مقام خالق یکتای بیچون
سنان زد نیزه بر پهلو چنانش
بدیدارش دل آرا رایت افراخت
بشکر وصل فخر نسل آدم
تَرَکْتُ الْخَلْقَ طُرّافی هَواکا
وَلَوْ قَطّعْتَنی فِی الْحُبّ اِرْباً
 

 

که آساید دمی از زخم پیکار                                                               
به پیشانی وجه الله احسن
شکست آیینة‌ ایزد نما را
چه در روز احد روی محمد
نمایان شد ز زیر چرخ جوشن
گرفت اندر دل شه جای تا پر
عیان گردید زهرآلوده پیکان
ز زهر آلوده پیکان گشت پرخون
که جنب الله بدرید از سنانش
سمند عشق بار عشق بگذاشت
برو افتاد و می‌گفت اندر آندم
وَاَیْتَمْتُ الْعیالَ لِکَیْ اَراکا
لَما حَنَّ الْفُؤادُ اِلی سِواکا

این وقت ضعف و ناتوانی بر آن حضرت غلبه کرد و از کارزار بازایستاد و هر که به قصد او نزدیک می‌آمد یا از بیم یا از شرم کناره می‌کرد و برمی‌گشت. تا آنکه مردی از قبیله کنده که نام نحسش مالک (لعین) بن یسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشیر ضربتی بر سر مبارکش زد کلاهی که بر سر مقدس آن حضرت بود شکافته شد و شمشیر بسر مقدسش رسید و خون جاری شد به حدی که آن کلاه از خون پر شد. حضرت در حق او نفرین کرد و فرمود: با این دست نخوری و نیاشامی و خداوند ترا با ظالمان محشور کند. پس آن کلاه دیگر بر سر گذاشت و عمامه بر روی آن بست. مالک بن یسر آن کلاه پرخون را که از خز بود برگرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست او را از آلایش خون بشوید زوجه‌اش ام عبدالله بنت الحر البدی که آگه شد بانگ بر او زد که در خانه من لباس مأخوذی فرزند پیغمبر را می‌آوری؟ بیرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر کند و پیوسته آن ملعون فقیر و بدحال بود و از دعای امام حسین علیه السلام هر دو دست او از کار افتاد بود و در تابستان مانند دو چوب خشک می‌گردید و در زمستانت خون از آنها می‌چکید و بر این حال خسران بود تا به جهنم واصل شد.

http://www.abalfazl .com

 

www.emamhossein. com


 
comment نظرات ()