رسم دلباختگی

اطلاعات عمومی

 
سخنی از یک استاد
نویسنده : - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
 

صلاح کار کجا و من خراب کجا

 

 

ما در خلوت به روی غیر بستیم         از همه باز امدیم با تو نشستیم

         انچه  نه پیوند  یار بود بریدیم     آنجه نه پیمان دوست بود شکستیم

عارفی

 

میگفت : در دنیا با خداوند زیربوته خاری زندگی کردن را بیشتر دوست دارم تا در بهشت بدون اوزیر شا خه درخت طوبی

 دوست مارا و

همه نعمت فردوس شما را

 

 

عارفی میگفت : اسباب دنیا را جمع کردم با زنجیر قناعت بستم در منجنیق صدق نهادم و به دریای نا امیدی پرتاپ کردم

و گفت : عارف آن است که خوردن وی خوردن بیماران و خفتن وی خفتن مار گزیدگان باشد وهمی گفت دنیا دکان شیطان است گر از وی چیزی بخری در آخر از تو باز ستاند و فردای قیامت امتان را به انبیا و دوستان را به خدا باز خوانند وگفت حضور به حق فاضلتر از یقین به حق . از آن که حضور در دل بود پس غفلت بر آن روا نباشد و یقین خاطری باشد که گاه بیاید و گاه برود . وحاضران در پیشگاه باشند وموقنان بر درگاه

 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم نداد           که برون در چه کردی که درون خانه آیی

و اینچنین گفت : شما پندارید که مرگ من چون مرگ شما خواهد بود که بیمار شوید و مردمان به عیادت آیند . روزی در مسیری میرفت سر بنهاد . در این حین شیخی اورا گفت بگولا اله الا الله تبسمی کرد و گفت مرا میگویی به عزت او که میان من و او نیست الا حجاب عزت که اولیاء خدا را شهادت تلقین کنند وا خجاتاه! و جان بداد.

عارفی اصحاب خود را اینچنین گفت : خوش و نا خوش طعام بیش از آن نیست که از لب به حلق رسد همه همین است اگر خوش است و اگر ناخوش که چیزی که بدین زودی بگذرد بی آن صبر توان کرد.                           

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

نقل است چون یکی از شاگردان به سفر رفت استاد را گفت شما را سوغات چه بیاورم ، گفت اگر جایی مرگ دیدی برایم بیاور.

 

 دل که یکی بیش نیست      دوست یکی بس بود     آن یک بی اشتراک        ذات مقدس بود

 

و گفت : در این چند روز دنیا اگر تو را برهنگی و گرسنگی و ذل و فاقه برسد صبر کن که به زودی بگذرد و به نعیم آخرت برسی ، و گفت : جهد کنید و از سابقان باشید و چون از سابقان نتوانید بودن باری از دوستان ایشان باشید ، وگفت: جهد کن تا در دنیا ازغفلت بیدار شوی که در آخرت پشیمانی سودی ندارد ، و گفت : مؤمن تا لذات دنیا ترک نکند لذت ذکر حق نیابد.

هر که را از بهر کاری ساختند شوق آن را در دلش انداختند

 ذکر جفا در ایام وفا جفا بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(توبه)

یا غایة آمال العارفین و یا حبیب قلوب الصادقین

 این المُدَخَرُ لِتَجدیدالفَرائِض والسنن کجاست آن بر پا کننده اداب و سنتها(آه ه ه ه ه)قلبها آتش بگیرد


 در توفیق گرانست به هرکس ندهندش        زرین پر طاووس چه زیباست به هر کس ندهندش

و میگفت : توکل به خدا چنان باشد که مرده ای در دست وگفت مقام فنا فی الله هنگامی حاصل شود که بود و نبود آنچه داری یکسان شود در دست تو

پای ما لنگ است و منزل بس دراز                  دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

دلا تا کی در این کاخ مجازی        کنی مانند طفلان خاک بازی

        هنگام سپیده دم خروس سحری             دانی که چرا همی کند نوحه گری

           یعنی که نمودند در آیینه صبح         کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

الله خاطری و ناظری

حال دنیاپرسیدم از فرزانه ای               گفت یا خوابی است یا وهمی است یا افسانه ای

گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست          گفت یا برقی است یا شمعی است یا پروانه ای

گفتمش اینان که می بینی چرا دلبسته اند          گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای

رفتم که خار از پا کشم       محمل زچشمم دور شد

یک لحظه من غافل شدم       صد سال راهم دور شد

شاعر معروف محتشم کاشانی در بیت شعری به بنبست خورد هر چه سعی کرد که مصرع دوم ( هست ارملال گرچه برای ذات ذولجلال ) را بسراید نتوانست تا اینکه آقا امیر المؤمنین علی ابن ابی طالب را در خواب زیارت میکنند که آقا به او اینچنین میفرمایند

(او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال)

 

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست        بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

جوع و صمت وسحر و خلوت و ذکر بدوام           ناتمامان جهان را کند این پنج تمام

هر وقت میپرسیدندکجا بودی می فرمودند ( عند ملیک مقتدر) کیمیای محبت

اگر انسان دنیا را برای خدا بخواهد مقدمه وصال اوست (کیمیای محبت)

مرد خدا سرش برود سحرش نرود

یکدم به چراغ آرزوها پف کن       قطع نظر از جمال هر یوسف کن

زین شهد یک انگشت به کامت برسان         در لذت اگر محو نگشتی تف کن

آن که سحر ندارد از خود خبر ندارد

زبسکه بستم خیال توتوگشتم پای تا سر    من تو آمد خرده خرده رفت من آهسته آهسته

هرکه خواهد گو بیا وهرکه خواهد گو برو        کبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست

ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم        راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

به هوای لب او ذره صفت رقص کنان        تا لب چشمه جوشان و خروشان بروم

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش        کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

نقطه عشق نشانت دادم سهو مکن         ورنه ار بنگری از قافله بیرون باشی

ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک نشان        تا به کی از غم ایام جگرخون باشی

 

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم                به دریا بنگرم دریا تو بینم

به هرجا بنگرم کوه ودرودشت              نشان از قامت رعنا تو بینم

خوشا آنان که رفتند و چشیدند و رسیدند

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند                  آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

از جمادی مردم ونامی شدم       مردم از نامی ز حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم      پس چه ترسم کی ز مردن کم شدن

بار دیگر گر بمیرو از بشر      سر برارم از ملائک بال و پر

بار دیگر از ملک پران شوم      آنچه در عقل تو ناید آن شوم

 

عارفی می گفت هرکه به غیر اودل بندد دیوانه است

مرگ اگر مرد است گو نزد من آِ         تا درآغوشش بگیرم تنگ تنگ

من ز او جانی ستانم جاودان        اوزمن دلقی ستاندرنگ رنگ!

رهرو آن است که آهسته وپیوسته رود

و می گفت بدن همچو مرکب و ماشین می ماند اگر تمام توجه راننده به مرکب و ماشینش باشد که از راه می ماند و بالعکس نیز همینطور

مرغ باغ ملکوتم نیم ازعالم خاک      چند روزی قفسی از بدنم ساخته اند

خداوند به آتشی که نمرود برای سوزاندن حضرت ابراهیم(ع) مهیا کرده بود امر کرد( کونی بردا و سلاما علی ابراهیم ) {یعنی سرد و سلامت باش برای ابراهیم}عرفا می گویند که اگر خداوند عزوجل سلامای آخرش را نمی گفت حضرت یخ می زدند

این محنتی که می کشم در تنگی قفس       کفران نعمتی است که در باغ کرده ام

هر که را اسرار عشق آموختند      مهر کردند و لبانش دوختند

ملا علی همدانی(رحمة الله علیه ) مرتبا ز زیر پوستینی که روی آن نشسته بودند دست می کردند وپول به فقرا می دادند همینکه ایشان برای تجدید وضو از حجره خارج شدند زیر پوستنین را نگاه کردم چیزی ندیدم وقتی تشریف آوردند قضیه را پرسیدم ایشان گفتند : در این عالم به غیرازکانال یک کانال دویی هم وجود دارد که فقط آن کسانی می توانند با آن ارتباط برقرار داشته باشند که آنتنهای قوی داشته باشند.

تا کی به تمنای وصال تو یگانه       اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد      حالتی رفت که محراب به فریادآمد

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار      مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

رسول خدا صل الله علیه واله فرمودند: چنان نماز گزار که گویی آخرین نماز است و چنان باش که گویی بهشت در پیش رو ودوزخ در پیش پای (زیر پای)فرشته مرگ در پشت سر پیامبران در طرف راست و فریشتگان در سمت چپ و پروردگارت تو رت از بالا می بیند پس متوجه باش کجا ایستاده ای

قلیلا ما تذکرون

به عمل کار براید به سخن رانی نیست

و می گفت در میان مردم باش ولی با مردم نباش

ُهرگز حدیث حاضر و غائب شنیده ای          من در میان جمع و دلم جای دیگر است

اینجا تن ضعیف و دل خسته می خرند      بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

نه همین پنج روزه عمر است     عشق روی تو مارا

عجب داری از سالکان طریق      که باشند در بحر معنا غریق

خود ازناله عشق باشند مست      ز کونین بر یاد او شسته دست

به سودای جانان زجان منفعل      به ذکر حبیب از جهان مشتعل

بیاد حق از خلق بگریخته      چنان مست ساقی که می ریخته

نشاید به دارو دوا کردشان      که کس مطلع نیست بر دردشان

الست از ازل همچنانشان بگوش      بفریاد قالو بلی در خروش

گروهی عمل دارو عزلت نشین      قدمهای خاکی و دم آتشین

بیک نعره کوهی زجا برکنند      به یک ناله شهری بر هم زنند

سحرگه بگریند چندان که آب      فرو شویداز چشمشان طعم خواب

هل من مدّ َکر                   آیا پند گیرنده ای هست

نیست در لوح دلم جز الف قامت یار           چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

حضرت آیةالله بهاری می فرمودند : تارک النوافل را دم از عرفان زدن غلط اندر غلط است

من از آن روز که در بند توام آزادم

شادی کنان به آن چوبه دار بوسه می زنم     که شما را در پای آن ایستاده بنگرم  (یا صاحب الزمان)

چه خوش است صوت قرآن ز تو دل ربا شنیدن       به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن(یا صاحب الزمان)

بالای بر سرتخت یوسف کنعان نوشته اند که    هر یوسفی یو سف زهرا نمیشود(یا صاحب الزمان)

همه دانند که سودا زده و دل شده را چاره صبر است ولیکن چه کند قادر نیست

ای دعا از تو اجابت هم ز تو

فیض روح القدس ار بار مدد فرماید       دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

از عبادت نی توان الله شد      می توان موسی کلیم الله شد

بارها گفته ام و بار دگر می گویم:

نه رفیقی نه شفیقی نه یاری نه یاوری نه انیسی نه مونسی نه محرم رازی به هر طرف می غلطم جهل اندر جهل است بهر دیار میروم ظلمت اندرظلمت است با هرکه مجالست می کنم غفلت اندر غفلت است اشنایی با غیر را عین زیان دیدم

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد       نیت خیر مگردان که مبارک فالی ست

گفتی بدهم کامت وجانت بستانم      ترسم بدهی کامم و جانم نستانی

و یعلمون ظاهرا من الحیوة الدنیا        وفقط از دنیا ظاهر آن را می دانند

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود      این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

نازکان را سفر عشق حرام است حرام

(المؤمن غریب)        آن یکی گوید عجب افسرده است         دیگری گوید برادر مرده است

دل درد مند عاشق ز محبت تو خون شد      نه کشی به تیغ هجرت نه به وصل می رسانی

نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست       عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست       طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

تاکه از جانب معشوقه نباشد کششی      کشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

همه عیب خلق دیدن نه مروت است ومردی نظری      به خویشتن کن که همه گناه داری

تو حساب خویشتن کن نه حساب خلق سعدی       که بضاعت قیامت عمل تباه داری

لیت شعری این استقرت بک النوا            تا بسازم آن نواهارابه بغرق بوسه ها

هو الحبیب

هر چه در این ره که نشانت دهند          گر بشتابی به از آنت دهند

حصول این مطالب التفاتات خاصه و انعامات مخصوصه لازم دارد آن بی خوابی های شب وآن روزه های روز وناله های دلسوز و آن پریدنهای رنگ وآن پریدنهای رنگ وآن طپیدنهای دل وآن لکنت زبان و اضطراب مفاصل و اعضاء و همه آن تحملات ومراعات جمیع آداب مع المعشوق و آن بذل مال و جان و دیگر شرایط کدام از اینها راطی کرده ای که توقع محرمیت اسرار و قابلیت انعامات خاصه را می نمایی تو برو دنبال همان خواب شیرین سحر و لقمه چرب سر شب و از بی موالاتی روز و معاشرت نا اهل و میل به هوا و هوس خود کار نازک است تا سر نسپاری سَّرت نسپارند تا اختیار وانگذاری مخطار مطلقت نکنند تا رشته از کائنات نبری رشته محبتت نپیوندند.

گفته بودی که خبر ده که ز هجرم چونی      آنچنانم که ببینی و ندانی بازم

ستم آن نیست که در بند کنی صیدی را    ستم آن است که از قید خود آزاد کنی

ما از تو نداریم به غیر از تو تمنا      حلوا به کسی ده که محبت نچشیده

نظر انداز که هر یک کلمه یک مترادف دارد       چون بدیدند طبیبان نظر عشق مقابل به جزامش دادند

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست       روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

بیفکن دیده وبنگر قلوب از غفلت یادش بگندیده        و دلها از حلاوت بهر طاعت ذره ای حتی نبچشیده

زبوی توبه در دلهانیاید شمه ای بویی    قلوب از ذکر حق خالی و اف بر این تفکرها

واتقو الله واعلموانکم ملاقوه و بشر المؤمنین

چه باک از موج بحر آن راکه باشد نوح پشتیبان

بشنو که قضیه آخرش این باشد ما خوابیم

الناس نیام اذا ماتو انتبهو                مردم خوابندهرگاه که مردند بیدار می شوند

دو عالم را به یک بار از دل شک       برون کردیم تا جای تو باشد

گر مرد رهی رهت نمودم

در دیر می زدم من ز درون ندا برامد     که برون در چه کردی که درون خانه آیی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند     که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

ز سوز اه مظلومان بترس ای صاحب قدرت    رسد این ناله ها بر آسمان آهسته آهسته

بکن از جان خود این خرقه فر سوده دنیا

آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست     هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

دیده ام خیره به دنیا       خنده ای کنج لبم

جاروب کن خانه دل پس میهمان طلب                   فاذا فرغت فنصب

عشق مولا کی کم از لیلا بود     محو گشتن بهر او اولی بود

کجایند مردان اهل سیر و سلوک     که از جا کنند با یک اشارت فلوک

همان آن رجالی که از از نفس و قیدش بگریخته        و آنان که جان در طبق نزد حق ریخته

پیامبر (ص) فرمودند : پاره ای از نمازها نیم آن پذیرفته میشود پاره ای یک چهارم و یک سوم پاره ای یک پنجمش و تا یک دهم و پاره از نمازها همچون جامه کهنه مندرسی در هم پیچیده گردد و بر صورت نماز گزار زده شود

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد         دل به نام حیدر کرار شد

از دیو دد ملولم وانسانم آرزوست

کی ز بالا صیحه ای اید و بیدارم کنند

مطالب حدودا ده برابر این چیزی است که نوشتیم اما ایا خواننده دارد لطفا نظر بدهید


 
comment نظرات ()