رسم دلباختگی

اطلاعات عمومی

 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 


پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد:

گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای بیانداز

شک‌هایت را باور نکن

و هیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است، در صورتی‌که بدانی چطور زندگی کنی

پرسیدم آخر ...

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:

مهم این نیست که قشنگ باشی،

قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

کوچک باش و عاشق ...

که عشق، خود میداند آیین بزرگ کردنت را

بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدن

داشتم به سخنانش فکر می‌کردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد:

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می‌شود و برای زندگی کردن
و امرار معاش در صحرا می‌چرد

آهو می‌داند که باید از شیر سریع‌تر بدود، در غیر این‌صورت طعمه شیر خواهد شد

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می‌گردد و می‌داند که
باید از آهو سریع‌تر بدود تا گرسنه نماند

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت،
با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی

به‌ خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می‌خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد:

زلال باش ...،‌

زلال باش ...،

فرقی نمی‌کند که گودال کوچک آبی باشی، یا دریای بیکران

فقط، اگر حقیقتا

زلال باشی، آسمان در توست

و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد ...

زندگی قانـــــــون نیست
زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست


 
comment نظرات ()
 
 
عشق یعنی یه پلاک
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
 

 

 

عشق یعنی یه پلاک

سلام بربچه های بی پلاک ،سلام برآنانی که درمیان شعله هایی از جنس آه

سوختند ونه اهل «نان» بودند ونه اهل «نام»
 


 

التماس دعا


 

عشق یعنی یه پلاک                     که زده بیرون از دل خاک

عشق  یعنی یه شهید                     بالبای تشنه سینه چاک

عشق  یعنی یه پدر                            که شبا بیداره تا سحر

عشق  یعنی یه خبر                                   خبر یه مفقودالاثر 

عشق  یعنی یه پیام                                   تا بقیه الله و قیام

عشق  یعنی یه کلام                                پا به پای فرزند امام

.

در این پست از شهدای گمنام ، آنانی که هیچگاه قلب هایمان فراموششان نخواهد کرد، حتی

با گذر ایام و حتی اگر سختی ها و دوران سیاه بر ما فائق آید ، می نویسیم

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
در سایه سار وحی
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
 

 Besm Allah

اگر فکر می‌کنید عاقلید، بخوانید!

عقل

در سایه سار وحی 

قرآن کریم می فرماید: اَتَأمرونَ الناسَ بِالْبِّرِ وَ تَنْسَونَ اَنْفُسَکُمْ اَفَلا تَعْقِلُون .( بقره/44)

می گوید: مردم را به خوبی دعوت می کنید و خود را فراموش می کنید، آیا عاقل نیستید ؟!

«عقل»یعنی همین که انسان وقتی خیری دید خودش عمل کند و عُقَلا آنهایی هستند که

وقتی یک خوبی را دیدند اول خود عمل کنند .

«عقل»، در زبان ما معنایی دارد و در عرف قرآن معنایی دیگر؛ قرآن به کسی که می داند و به

 دانسته خود عمل نمی کند می گوید که چنین فردی عاقل نیست . می گوید اگر«عاقل»بود

عمل می کرد آنچه میدانست !

در عرف قرآن،«عقل»در مقابل«جهل» است، اما در عرف ما«علم»در مقابل«جهل»قراردارد .

 در عرف ما «عقل»در مقابل«جنون» است، اما در عرف قرآن عقل در مقابل جهل .

یعنی«علمی»که ما می گوییم با«علمی»که قرآن می گوید فرق می کند . «جهلی»که ما

 می گوییم با «جهلی»که قرآن می گوید فرق می کند . «عقلی»هم که ما می گوییم

با«عقلی» که قرآن می گوید باز فرق می کند .

عقلی که قرآن می گوید یعنی«نور»و« ایمان انسان» ؛

عقلی که ما می گوییم یعنی زیرکی انسان و حواس جمع داشتن انسان .

علمی که ما می گوییم یعنی سواد، و در مقابل به کسی که علم ندارد می گوییم بی سواد .

«علمی»که قرآن می گوید یعنی«معرفت» ؛

یعنی اگر«عمل»به علم نشود علم نیست .

جهلی که ما می گوییم یعنی بی سوادی، جهلی که قرآن و روایات بیان می کنند یعنی جهول

 بودن، یعنی اینکه انسان به علم خود عمل نکند .

از این جهت گاهی کسی بی«سواد» است اما در عرف هم«عاقل» است و هم«عالم» .

ابوذر امضا کردن را هم نمی دانست اما او هم از علما است و هم از عقلا؛ «عالم» است ،

چون خدا را می شناسد وهر کس خدا را بشناسد در عرف قرآن از علما است .

چون عمل می کند به علم خود، نیز«عاقل» است .

پس در منطق قرآن بی عقلی آن است که انسان چیزی را که می داند به آن عمل نکند .

انسانی که به علم خود عمل نکرد می گوید که او عاقل نیست .


 
comment نظرات ()
 
 
تاریخجه طهران قدیم
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
 
تاریخچه تهران قدیم
تهران که امروزه تکیه بر جای شوش ، هگمتانه ، پاسارگاد و اصفهان زده تا دوره صفویان اهمیت چندان نداشته است.
ظاهرا شاه طهماسب اول صفوی (930-984 ه.ق) نخستین سلطانی بود که این محل را مورد توجه قرار داد.
او در سفرهای کوتاهی که برای زیارت مقبره شاه عبدالعظیم و یکی از اجداد خود بنام سید حمزه که در جوار شاه عبدالعظیم مدفون بود به شهر ری می کرد ، فرمان داد باروئی
میدان توپخانه

 

سربند - تجریش

میدان دربند

 

با یکصد و چهارده برج ( به تعداد سوره های قرآن) بگرد این قصبه که در سر راهش بود بکشند.

طول باروی تهران یک فرسخ بود و چهار دروازه برای رفت و آمد کاروانهای و مردم از چهار سمت آن به شرح زیر احداث کرده بودند:
1- دروازه شمیران (دروازه شمالی شهر که در جلوی پامنار بود)
2- دروازه دولاب (دروازه شرقی شهر که در بازارچه نایب السطنه بود)
3- دروازه قزوین (دروازه غربی شهر که در حدود میدان شاپور بود)
4- دروازه شاه عبدالعظیم (دروازه جنوبی شهر که در حدود خیابان مولوی بود)
چون هنگام بنای برج و باروها خاک خندقهای اطراف کفاف نداد و از پنج ناحیه داخل شهر خاک برداشته و به مصرف رسانیدند ، پنج چاله و گود بزرگ به نامهای:چاله میدان ، چاله حصار ، گود زنبورک خانه ، گود فیل خانه ، گود دروازه محمدیه بوجود آمد.
شاه عباس بزرگ که تخت گاه خود را از قزوین به اصفهان منتقل نموده بود و تمام همت و کوشش خود را صرف آبادی و عمران اصفهان می کرد در سال 998 (ه.ق ) هنگامی که برای سرکوبی عبدالمومن خان ازبک می رفت در تهران بیمار شد و مرض او مانع حرکتش گردید و به همین علت ازبکها مشهد را تصرف و غارت کردند ، شاه عباس چون این پیش آمد در این شهر برایش رخ داد از تهران سخت متنفر گردید و سوگند خورد که دیگر پای در این شهر نگذارد با این همه در داخل شهر در سمت شمالی آن چهار باغ و چنارستانی احداث نمود که بعدها دیوارهای بلندی دور آن کشیده و عمارات سلطنتی را داخل آن بنا کردند و بنام ارک خوانده شد و همان چنارها تا این اواخر به چنارهای عباسی معروف بود.
در اواخر عهد صفوی تهران گاهی مقر موقتی دربار شاهان می شد و حتی شاه سلیمان (1078-1109) کاخی در این شهر بنا نهاد و سپس در همین قصر بود که شاه سلطان حسین (1109-1134) دری افندی سفیر عثمانی را بار داد.
دری افندی در مورد شرح بار یافتن خود که در اوایل ماه جدی سال 1134 (ه.ق) انجام گرفته
می نویسد: «…چون در تهران سایر تشریفات دولتی و سلطنتی و تجملات ملوکانه حاضر نبود به همین قدرها اکتفا شده بود.
بدین وضع که ما را وارد به چهار باغی کردند که الان ارک سلطنتی و عمارت دیوانی است و بعضی چنارهای کهن در آن محوطه موجود است که حاکی از آبادی سابق این باغ می باشد و معروف به چنارهای عباسی است که به امر آن شاه در آنجا کاشته شده است
قبل از هجوم افغان ها شاه طهماسب دوم مدتی در تهران توقف کرد و لی همین که افغانها نزدیک شدند به مازندران گریخت و مردم تهران را مقاومت شدیدی نموده عده کثیری از افغانها را کشتند ولی بالاخره آنها به شهر مسلط شده و در نزدیکی ارک (قصر سلطنتی) دروازه ای بنام دروازه ارک ساختند که بعدها بنام دروازه دولت معروف شد و یک طرف آن به صحرا وصل می شد.
دروازه مذکور در ورودی خیابان باب همایون (از طرف میدان توپخانه) واقع بود و از میدان سپه فعلی بسمت شمال صحرا و بیابان بوده است
پس از ظهور نادر شاه و شکست اشرف افغان در میهمان دوست افغانهایی که در تهران بودند پس از کشتن عده کثیری از اهالی و غارت شهر به اصفهان فرار کردند و شاه طهماسب در غیاب آنها وارد تهران شد.
در زمان سلطنت نادر چون اغلب دوران پادشاهی او به جنگ و کشور گشایی گذشت چندان توجهی به آبادی و توسعه نشد.
در سال 1154 (ه.ق) نادرشاه این شهر کوچک را تیول پسر خود رضاقلی میرزا قرار داد.
هفتاد سال بعد (1171ه.ق) محمدحسن خان قاجار پس از شکست از کریم خان زند در تعقیب او نخست شیخ علی خان پسر عم خود را که از سرداران شجاع و معروف زندیه بود همراه با محمد حسن خان دولو (پسر عم محمدحسن خان قاجار که با او سر مخالفت داشت) با لشکری به استرآباد فرستاد و سپس خود با اطرافیان از شیراز عازم تهران گردید.
تهران در آن روزگار چنان که گفتیم شهرکی بیش نبود و جمعیت و آبادی چندانی نداشت ولی چون در سر شاهراه های شمال ، جنوب ، شرق و غرب ایران قرار گرفته بود از نظر سوق الجیشی و بازرگانی دارای اهمیت زیادی بود و به همین سبب و نیز به علت نزدیکی به استرآباد و گرگان مرکز ایل قاجار ، کریم خان در این سفر جنگی خود این شهر کوچک را مرکز اردوی خود قرار داد و از این محل فرمانها و دستورهای خود را در سرکوبی محمدحسن خان به شیخ علی خان صادر می کرد و سرباز و سوار به کمک او می فرستاد.
محمد حسن خان در جنگ بین زندیه و قاجار در مازندران و استرآباد مغلوب گردید و هنگامی که در صدد فرار بود پای اسبش در مردابی گیر کرد و در همان هنگام توسط دو تن از تابعین خود بنام سبزعلی کرد و محمدعلی خان قاجاردولو (پسر عمش) در نیمه جمادی الثانی سال 1174 (ه.ق) کشته شد.
قاتلین سر خان قاجار را از تن جدا ساخته با قسمتی از جواهرات نادری که در تصرف او بود نزد شیخ علی خان آوردند و او نیز سر را با جواهرات به تهران نزد کریم خان زند فرستاد.
کریم خان به محض مشاهده سر گل آلود و پریشان و خونین محمد حسن خان قاجار بر جوانی او گریست و دستور داد آن را با مشک و گلاب شسته ، در آستانه شاه عبدالعظیم دفن نمودند و یا به قولی به استرآباد فرستاد که وصل تنش نموده ، در همانجا در محل مناسبی دفن نمایند و نیز قاتل او را که به جهت دریافت پاداش به تهران شتافته بود توجهی نکرد و دستور داد او را به کیفر برسانند.
با این روش چون یکی از رقبای کریم خان در امر سلطنت از میان برداشته شد وی دستور داد در دیوان خانه قدیم تهران که در زمان شاه سلیمان ساخته شده بود مراسم جلوس را فراهم آوردند و پس از نصب بازوبندها و سایر جواهرات نادری بر پیکر حود بار عام داد و خود را شهریار به استقلال ایران اعلام داشت.
__________________



 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
یا ابوالفضل ما رادرپناه خود نگه دار
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸
 

 

به نام خدا

   

   عباس خود نیز تشنه بود، امّا وقتی نگاهش به بی‏تابی کودکان امام حسین(ع) و کاروان کربلا می‏افتاد و چهره‏ های زرد و لبهای خشکیدة آنان و

    مشکهای خالی را می‏دید و ناله ‏های «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گریان می‏شنید، تشنگی خود را از یاد می‏برد.

      امام از عباس خواست که حال که می‏خواهی بروی، پس آبی برای این کودکان تشنه فراهم کن: یا از دشمن بخواه یا از فرات بیاور؛ آنگاه این تو و این

      میدان و این نبرد با این فرومایگان پست.  

      اباالفضل به سوی سپاه کوفه رفت. آنان را موعظه کرد، از خشم خدا بیمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:

   «ای پسر سعد، اینک این حسین، پسر دختر پیامبر است. یاران و خاندانش را کشتید. خانواده و فرزندانش تشنه ‏اند. آبی به آنان بدهید که عطش،

    دلهایشان را کباب کرده است و...». 

   سخن عباس آنان را به تکاپو وا داشت. همهمه ‏ای میانشان افتاد. برخی دلشان به رحم آمد و اشک در چشمشان نشست، امّا از آن میان «شمر»

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
تفسیر الگوساز تاسوعا و عاشورای حسینی
نویسنده : - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
 

تفسیر الگوساز تاسوعا و عاشورای حسینی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گام نخست در الگوپذیرى قیام عاشورا این است که راز جامعیت اسلام در کربلا درک شود و بر اساس آن، تفسیرى صحیح از این حادثه ارائه گردد. در صورتى این نکته از عاشورا قابل برداشت است که قرائتى الگوساز از آن صورت گیرد. بى‏ تردید پیشوایان دینى از زمان پیغمبر اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) دستور اکید و بلیغ داده‏اند که باید نام حسین بن على(ع) زنده بماند و باید سوگوارى آن حضرت هر سال تجدید بشود. سؤال اساسى این است که چرا چنین دستورى داده ‏اند و چرا این همه به این موضوع اهتمام داشته ‏اند؟ از این رو تحلیل ما از قیام امام‏ حسین(ع) تعیین کننده است.

از نگاه شهید مطهرى حادثه عاشورا و تاریخچه آن، دو صفحه دارد؛ یک صفحه سفید و نورانى و یک صفحه تاریک، سیاه و ظلمانى. در نگاه دوم، قهرمان حادثه یزید بن‏معاویه، عبیدالله بن زیاد، عمر سعد، شمر و امثال اینها است. وقتى این صفحه تاریک مطالعه شود فقط ظلم است، جنایت است و رثاء بشریت، که هیچ چیز غیر از گریه، زارى و مرثیه را نمى‏طلبد اما اگر صفحه مقابل مطالعه شود قهرمان این صفحه نورانى حسین است و اهل بیت و اصحاب او. این صفحه دیگر جنایت و تراژدى نیست بلکه حماسه است، افتخار و نورانیت است، تجلى حقیقت، انسانیت و حق پرستى است. البته هر دو صفحه این واقعه یا بى‏نظیر است یا کم‏نظیر و باید به هر دوى آنها پرداخت و آن را مورد تجزیه و تحلیل عبرت‏ آموز قرارداد، اما به قول آن استاد فرزانه: "چرا ما صفحه نورانى این داستان را کمتر مطالعه مى ‏کنیم در حالى که جنبه حماسى این ‏داستان صد برابر بر جنبه جنایى آن مى ‏چربد و نورانیت این حادثه بر تاریکى آن خیلى ‏مى ‏چربد" و "اگر ما صفحه نورانى تاریخ حسینى را خواندیم آن وقت از جنبه رثائى ‏اش مى‏توانیم استفاده کنیم و گرنه بیهوده است."

"پس اول باید قهرمان بودنش براى شما مشخص بشود و بعد در رثاى قهرمان بگریید وگرنه رثاى یک آدم نفله شده بیچاره بى ‏دست و پاى مظلوم که دیگر گریه ندارد و گریه ملتى براى او معنى ندارد. در رثاى قهرمان بگریید براى اینکه احساسات قهرمانى پیدا کنید، براى اینکه پرتوى از روح قهرمان در روح شما پیدا شود و شما هم تا اندازه‏اى نسبت به حق و حقیقت غیرت پیدا کنید، شما هم عدالتخواه بشوید. شما هم با ظلم و ظالم نبرد کنید، شما هم آزادى ‏خواه باشید، براى آزادى احترام قائل باشید، شما هم سرتان بشود که عزت نفس یعنى چه، شرف و انسانیت یعنى چه، کرامت یعنى چه؟"

بنابر این بر اساس یک تفسیر که متاسفانه رواج هم یافته است پاسخ پرسش فوق این میشود که ترغیب ائمه(ع) و اهتمام آنان در برپایى عزاى حسینى "براى این است که تسلى خاطرى براى حضرت زهرا باشد." در این صورت "خیال مى ‏کنیم حسین بن على در آن دنیا منتظر است که مردم برایش دل‏سوزى کنند یا - العیاذ بالله - حضرت زهرا(س) بعد از هزار و سیصد و اندی سال آن هم در جوار رحمت الهى منتظر است که چهار تا آدم فکسنى براى او گریه کنند تا تسلى خاطر پیدا کند!"

این نگاه نه تنها حیات‏بخش، پویا و حرکت‏زا نیست بلکه به تعبیر شهید مطهرى مسخره و نتیجه‏اى جز خرابى دین و رکود در جامعه ندارد. اما در تفسیر دیگر، حرکت سیدالشهدا(ع) اسوه است و براى همه آزادى‏خواهان و غیرتمندان عالم طوفنده و جوشان است. در این تفسیر "حسین بن على درس غیرت به مردم داد، درس تحمل و بردبارى به مردم داد، درس تحمل شداید و سختیها به مردم داد. اینها براى ملت درسهاى بسیار بزرگى بود. پس این‏ که مى ‏گویند حسین بن على چه کرد و چطور شد که دین اسلام زنده شد، جوابش همین است که حسین بن على روح تازه دمید، خونها را به جوش آورد، غیرتها را تحریک کرد، عشق و ایده‏آل به مردم داد، حسّ استغنا در مردم به وجود آورد، درس صبر و تحمل و بردبارى و مقاومت و ایستادگى در مقابل شداید به مردم داد، ترس را ریخت، همان مردمى که تا آن مقدار مى ‏ترسیدند، تبدیل به یک عده مردم شجاع و دلاور شدند." از این منظر، امام ‏حسین(ع) پیام‏آور اسلام است، عاشورا نمایشگاهى مى ‏شود که ابعاد مختلف اسلام به نمایش گذاشته شده تا انسانهاى دیگر از آن الگو بردارى کنند و در هر جامع ه‏اى که شرائط زمان امام حسین(ع) را پیدا کرد قیام حسینى به راه افتد. با این تفسیر امام ‏حسین(ع) دیگر مختص به یک زمان و مکان خاص نیست، براى همیشه تاریخ است و چون روحى در کالبد اجتماع حضور دارد. براى همین درسهاى بزرگ است که استاد مطهرى اصرار دارد حادثه کربلا در وجهه حماسى آن مورد تحلیل قرار گیرد و به یک سوژه بزرگ براى مسلمانان تبدیل گردد:

"این‏که من تأکید مى‏کنم که حماسه حسینى و حادثه کربلا و عاشورا باید بیشتر از این جنبه مورد استناد ما قرار بگیرد، به خاطر همین درسهاى بزرگى است که این قیام مى‏ تواند به ما بیاموزد. من مخالف رثاء و مرثیه نیستم، ولى مى ‏گویم این رثاء و مرثیه باید به شکلى باشد که در عین حال آن حس قهرمانى حسینى را در وجود ما تحریک و احیا کند. حسین بن على یک سوژه بزرگ اجتماعى است. حسین بن على در آن زمان یک سوژه بزرگ بود، هر کسى که مى ‏خواست در مقابل ظلم قیام کند، شعارش "یا لثارات الحسین" بود. امروز هم حسین بن على یک سوژه بزرگ است، سوژه‏اى براى امر به معروف و نهى از منکر، براى اقامه نماز، براى زنده کردن اسلام، برای درک آزادگی، براى این‏که احساسات و عواطف عالیه اسلامى در وجود ما احیا بشود."

برگرفته از: پیام های عاشورا و خطر تحریف، از مهدی پور حسین و تحلیلی از نگاه شهید مطهری

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شکست پیروز

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

حسین، کشته ی دیروز و رهبر روز است
قیام اوست، که پیوسته نهضت آموز است

تمام زندگی او، عقیده بود و جهاد
اگر چه مدت جنگ حسین، یک روز است

توان لشکر ایمان، نمی‌رود از بین
ز فیض یاری حق، چونکه قدرت اندوز است

حسین و، ذلت تکریم ظالمان هیهات
که آفتاب عدالت، ازو دل افروز است

به نزد او که شهادت، بجز سعادت نیست
ردای مرگ، برایش، قبای زر دوز است

رهین همت والای سید الشهداء است
هر آنکه از غم اسلام، در تب و سوز است

هماره تازه بود یادبود عاشورا
که روز حق و عدالت، همیشه نوروز است

حرارتی که ز عشق حسین در دلهاست
برای ظالم هر عصر، خانمان سوز است

(حسان)، حسین، به ظاهر، اگر چه شد مغلوب
شکست اوست، که در هر زمانه پیروز است

شعر از : حبیب چایچیان (حسان)


 
comment نظرات ()
 
 
سلام الله علیک یا ابا عبدالله
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
 

با سلام به کلیه دوستان چند سالی که نمایشگاهی معنوی بین الحرمین  را درشهریار به اتفاق خانوادم برگزار میکنیم مدت شش ساله که در شهریار پشت امام زاده اسماعیل انجام میشد که با استقبال بی نظیر مردم مواجه بودیم امسال این نمایشگاه را دراندیشه فاز یک نبش پنجم شرقی درمدرسه شاهد گذاشتیم وامیدواریم که مردم با ایمان وعاشق ازاین نمایشگاه دیدن کنند ازخداوند یاری میطلبیم تا بتوانیم گوشه ای از مصائب اهل بیت را به مردم عزادار  ارائه دهیم وکلیه عزیزان با تبسمی که برایشان بوجود میاد ما را دعا کنند التماس دعا 

 


 
comment نظرات ()
 
 
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
 


ضمن سلام و گرامیداشت ایام ماه محرم؛ و عرض تسلیت بمناسبت فرا رسیدن سالگرد شهادت اسطوره مکتب عشق و آزادگی، حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) و 72 تن از یاران وفادارش به محضر مقدس امام عصر(عج) همچنین تمامی شیعیان جهان و دوستداران اهل بیت بویژه شما سروران گرامی در گروه پرشین استار، و با این امید که بتوانیم پیرو راستین و شایسته آن حضرت باشیم و از معنویات و درسهای نهفته در این ماه عزیز استفاده لازم را ببریم، شعری ماندگار از زنده یاد محتشم کاشانی را حضور شما تقدیم می نماییم ...

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است


باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روز حشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر در ِ حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما برملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب
شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند


 
comment نظرات ()